X
تبلیغات
(◕‿◕)جــ ـــیــ ـــرجـ ــیــ ــرک(◕‿◕)

(◕‿◕)جــ ـــیــ ـــرجـ ــیــ ــرک(◕‿◕)



                                      ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻡ           

ﺩﻗﺖ ﮐﻦ

"دختر"

ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﻫﺮﺯﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﻭﯾﺰﻭﻧﺘﻦ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻟﺘﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﮕﯿﺮ

ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﺕ ﭘُـﺮﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ در نوع خودم خاصم

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩ

ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ

ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻢ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻻ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﺎﯼ ﺗﻮ ﺷﺎﺭﮊ ﻧﻤﯿﺸم

فرق ميکنم

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺦ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺗﯿﻎ ﺯﺩﻧﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺑﺎ يكى ﻣﯿﭙﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻣﻨﻮ ﺑﻔﻬﻤﻪ

ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﻪ؟!

  چون در حدم نیستن !........ :|

ﺗﻨﻬﺎﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻢ ﺍﻓﺘﺨﺎر میکنم

ﭼﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﻦ , ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻦ

وگرنه هیچکس در مقابلم

هیچ چی نیس!!!! ✔@

تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393سـاعت 14:34 نويسنده ساناز♦


  سلام مــاه مــن !                 


دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..


احوال مهتابیت چطور است ؟!


چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!


چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!


چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!


چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!


چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !


راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!


می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!


یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !


تو فقط ماه من بمون و باش !


ماه من !خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !@

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                  در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها

این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال…

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو….

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود….

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی….

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم…

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

                                         دلم تمام دلخوشی اش به توست…@

                         

        

تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392سـاعت 22:53 نويسنده ساناز♦

http://www.uniqelove.blogfa.com/ عکس عاشقانه دخترانه گریه زیر بارون, دختر گریان http://www.uniqelove.blogfa.com


امشب دلم خیلی گرفته بود

از کلاس که داشتم برمیگشتم یه بغضی گلومو گرفته بود که داشت خفه ام میکرد

دلم میخواست بزنم زیر گریه

توی ماشین چندبار چشمام پر اشک شد اما جلوی خودمو گرفتم

گاهی یه دردی توی دل آدمه که نمیشه به آدمای دور و بر گفت

نه به مادر ،نه به پدر ،نه نزدیک ترین دوست

سخــــــــــته اما نمیشه دم زد

فقط و فقط به یه نفر میشه گفت

به کسی که مطمئنی هرچی باهاش درد دل کنی بین خودت و خودش میمونه

خیلی صبور  گوش میده به حرفات

خیلی مهربون نگاهت میکنه و بهت لبخند میزنه

آغوششو باز میکنه و تو رو توی بغل میگیره و نوازشت میکنه

کی بهتر از اون؟؟؟؟

هرچقدر بخوای باهاش حرف بزنی خسته که نمیشه هیچ ، برای شنیدن حرفات مشتاقتر هم میشه

نگاهش مهربونتر میشه و تو را بیشتر در آغوشش فشار میده

و تو اینقده آرامش میگیری و از حرف زدن باهاش سبک میشی

که دلت نمیخواد هیچوقت ازش دور بشی

هرلحظه منتظره

منتظره بنده هاش تا عشق و رحمتشو نثارشون کنه

 

خداجونم اگه تو را نداشتم چکار میکردم؟

خدایا خودت از دلم خبر داری

از حال و روزم آگاهی

دستمو بگیر و کمکم کن

کاش اونی که باید حالمو میفهمید

کاش میفهمید به خاطرش چقد اذیتم

کاش فقط یه ذره درک میکرد

کاش کاش کاش........@

مـטּ دیگہ نـہ از اومـدטּ کسـے


ذوق زده میشم ،

نہ کسے از ڪنآرمـ بره حوصلـہ دارمــ

نآزشو بـخـرمــ ڪہ بـرگرده ...

مـטּآدمــ بے احسآسے نیستمـ !

مـ
טּ بے معرفـتــ و نآمرد نیستمــ ...

فقط خستہ امــ ...

از همـہ چے !

كاش یك معلم بودم

تا به برخی از پسرها اموزش میدادم كه

جواب جمله خیلی دلم گرفته این نیست كه

بیا خونه ما،حالت خوب میشه

اگر زندگی عدالت داشت،مرد هم بكارت داشت

 

دوست داشتن

 

 گاهی سخت می شود...

 

 دوستش داری و نمی داند

 دوستش داری و نمی خواهد

 دوستش داری و نمی آید ...

 

 دوستش داری و سهم تو از بودنش

 فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت

 

... دوستش داری و سهم تو

 از این همه، تنهایی است

تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392سـاعت 13:18 نويسنده ساناز♦

  خدا جونم کمکم کن خیلی تنهام احساس تنهایی میکنم کسی منو نمیفهمه بغض گلوم داره منو خفه میکنه چرا نمیتونم گریه کنم؟چرا نمیتونم باکسی دردو دل کنم؟خدا جونم فقط تو میدونی چه حالی دارم تو میتونی منو بفهمی پس کمکم کن یه راهی یه چاره ای.حرف دلمو به کی بزنم؟کی میتونه درکم کنه؟خداجونم دیگه خسته شدم از بی خوابی خسته شدم از این همه تپش قلب.چرا کسی حرفامو باور نمیکنه.کاشی فقط یه ذره فقط یه کوچولو منو درک میکرد.حالم خرابه پر از درد و استرسم.

خدا جونم فقط تو میدونی کمکم کن این بغضو نمیتونم تحمل کنم دارم خفه میشم@

تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1392سـاعت 23:17 نويسنده ساناز♦

مخاطب خاص:


همین که با اسم دخترا میای کافیه.عزیزم عقده ای برخورد نکن.به جای خاصی نرسیدی که خودتو میگیری خیلی مهم نیستی به جایگاهت نناز.من عقده ای برخورد نکردم.معلومه در حدت نیستم کوچیکتر از این حرفایی افقی عمودیت کنن اندازه فامیلیم نمیشی.خیلی خودتو بزرگ کردی.آب پرتقال نگه دار واسه خودت واسه....خودت میدونی چی میگم.من دختر بی ادبی نیستم احترامتو گرفتم مودبانه برخورد کردم.ازت به دل نمیگیرم عزیزم حقیقت همیشه تلخه.اونایی که باید منو اعداد بزرگی میدونن پس نظرت خیلی مهم ........

فقط بدون شخص خاصی نیستی.به پات نیفتادم آخرشم میفهمم شمارمو از کی گرفتی.من از یه خونواده بزرگ و با شخصیت اومدم پس بی احترامی و عقده بازی تو کارم نیست.این برخورد از تو بعید بود.  بازم احترامت بجا چون دوس ندارم بهت بی احترامی کنم.پس تو هم رعایت کن.هرآدمی یه منطقی داره.احترامت بجا@

تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1392سـاعت 10:16 نويسنده ساناز♦

مخاطب خاص لطفا بخون:

این وبم واس خودمه حرفامو توش مینویسم هرچیزی که واسم جالب باشه توش مینویسم دوس ندارم کسی از این وبم چیز دیگه ای برداشت کنه.آره با خودتم همه چیزو به خودت گرفتی جوری برخورد میکردی انگاری به پات افتاده بودم انگاری در خونتون پلاس بودم.فکرمیکردی حسی نسبت بهت دارم نه همچین چیزی نبوده ونیست فقط واس حفظ شخصیت خودم احترامتو گرفتم با اینکه توهین کردی بی احترامی کردی خودتو گرفتی ولی باز هم ببینمت برخوردم مودبانه و محترمه چون شخصیتم اینو بهم میگه.فکرمیکردم اونی که داره واس خاطر تو بهم فحش میده و تهدید میکنه میشناسیش واسه همین ازت پرسیدم.امیدوارم منو شناخته باشی.ازت میخوام هیچ چیزو به خودت نگیری اون چیزی که فکر میکنی نیست.فقط میتونم بگم شخصیتتو شناختم با اونی که توی ذهنم بود زمین تا آسمون بود پس بقیه راست میگفتن در موردت ولی بازم دید خودمو قبول دارم .نمیخوام ازت متنفر باشم چون واسم محترمی.منو با اطرافیانت اشتباه نگیر مرسی@

تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392سـاعت 11:14 نويسنده ساناز♦



عمریه پاییزیم رنگ بهارو ندارم                    عمریه دوسش دارم جرات گفتن ندارم

همیشه تو سکوتم و منتظر یه اشارم                میخوام بگم دوسش دارم تحمل جواب ردو ندارم

بی وفا تحملم حدی داره                               چشام از دوری تو کم میاره

مهرتو ... بکن جلوی اشکم بگیره                  یکیه عاشقته روزی هزار بار میمیره

چی میخوای از جون من کم بده آزار دلم         خیلیه دنبالتم غم تو شد بار دلم

کی میای ای عشق من غمامو پرپر بکنی        یابیای چشامو از شوق خودت تر بکنی

دیگه بسه بی وفا من که خریدار توام             تا همیشه خدا عاشق دلدار توام

بسه بسه بی وفا من دیگه کشتن ندارم           مثل بلبلای....طاقت خوندن ندارم@



تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392سـاعت 16:6 نويسنده ساناز♦

من خودم این شعرو خیلی دوس دارم هر شب با این آهنگ میخوابم حتی بعضی وقتا باهاش گریه میکنم تنها

چیزیه که میتونم باهاش آروم بگیرم و آروم بخوابم.امیدوارم شماهم خوشتون بیاد@




دل من همبازی بچگی هاش باز می خواد      دل من او یارگ خوشگل و زیبا ر می خواد                   

دیگه بسه دل من گریه نکن به پاش نسوز      او دیه رفته که رفته چشته به در ندوز                  

دواره رنج و عذاب همدم شوگار منه               دواره  یاد تونه امشوکه مهمان منه                               

دل من برگرد بیاسوی سینه جای تونه          دل من حیف تونه ایقد خودتو عذاو نیه                 

شنیدم در خانتان فردا عروسی تونه                چی میشه منم بیام کمی تماشا بکنم

شنیدم در خانتان فردا عروسی تونه                کاش میشد لبخند شیرینتو فردا ببینم

هی رفیق بیا بنیش برام بخوان نامه ی یار       اگه طالب ثوابی  تو نناز از جملات

سام علیک رفیق خوب هم بازی بچگی هام      منتظر نشین به پام من دیه پیشت نمیام

شنیدم دیروز عروسی منو عزای تو بود            دیدمت نازدارگم رنگت بد جوری پریده بود

به خدا دل منم راضی به این وصلت نبود             اگه دستم تو دستت نیست پس بدان قسمت نبود

من که زورم زدم بابام بشم بها نداد               مگه تقصیر منه خدا منه بشت نداد

خدا حافظ یارگم خدا نگهدار گلگم                  میدانم دلت شکسته خدا حافظ گلگم 

                             میدانم دلت شکسته خدا حافظ گلگم@

         

                                    

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392سـاعت 0:16 نويسنده ساناز♦


دختـــرک بود و پســـــري هوس باز

مشــــروب بود و ســـــــــــيگار

پســـر گــــفت مگه عاشقم نيســـــــــتي؟

يه عاشقـــ بايد به حرف عـــشقش گوش بده

دختـــرک عاشق بود و حاضـــــر بود

 هرکاري کنـــه تا پسر باهــاش بمونـــه

پس قبولـــ کرد

پســـر شروع کرد به بوســـيدن/

دخترکــ فکر کرد عشق بازيـــه!


جامـــه ي دريده شده/سکســــ/شـــــهوت بالـــا/

بکـــــــــــــــــارت پاره شده


اشکهاي دختــــرک/خنده هاي پســــر

دختــــرک فهميد چه بـــــــهاي سنگيني داره عاشـــق شدن

دختـــــرک موند/پســـــر رفتــــــــــــــــــــــــ

دختــــــــــــرک قصـــــــه ي ما به ياد عشــــق بازيه
 

اولش شد:فاحــــــــــــــــشه!


آري دختــــــــرک قصه ي ما فاحــــــــــــــــشه نام گرفتــــــ...

اين بود داستــــــــان معشوقـــــــــه اي که
 

فاحــــــــــشه نام گرفـتـــ@



تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392سـاعت 19:25 نويسنده ساناز♦

عاشقانه های بسیار زیبا و دیدنی (تصویری)


پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی ازگذشته های دور کنیم.


من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سرقرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.


پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت.


دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد. وقتی برگشت خونه،


دید پیرزن تواتاق نشسته و گریه میکنه.


ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام!!!
عاشقانه های بسیار زیبا و دیدنی (تصویری)

تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392سـاعت 1:24 نويسنده ساناز♦
яima